تبليغاتX
دلتنگی های من
دلتنگی های من
معنی عشق چیست؟
ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن

همه که پره ترک مثل تو و من نمیشن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماست

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مث تو

خیلیا با زخمای زندگی آشنان مث تو

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا

هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا




نوشته شده در ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط نگار | |

تو با منی و من تنها هستم ، در قلب منی و من به عشق تنهایی زنده هستم،

تو همنفسم هستی و نفسهایم عطر تنهایی را میدهد

توهمسفرم هستی و جاده زندگی رسم غریبگی را به من یاد میدهد.

تو مال منی و من مال تو نیستم، باران منی و من کویری بیش نیستم،

انگار نه انگار بامنی ،نشسته ای برای خودت حرف از عشق میزنی!

همیشه به یاد توام و در حسرت داشتنت،دلگیر و سردم در روزهای نداشتنت

یک بار عاشق شدم و یک عمر برای تو ،یک بار هم نگفتی دستهایم مال تو!

آن رویا از خیالم رفت و قصه آغاز شد،همه چیز به نفع تو تمام شد

دیدی که در آینه ی چشمان خیسم ،چشمان تو حتی یک ذره هم خیس نشد

من پر از درد بودم و خسته ،اما دل تو حتی یک ذره هم دلگیر نشد

تو با منی و افسوس که من بی تو هستم،انگار نه انگار که عشق تو هستم!

بودن و نبودنت فرقی ندارد،اینکه سرد هستی و با تو بودن تنها برایم عذاب دارد

هستی و انگار نیستی ، گاهی حتی فراموشم میکنی و از من میپرسی که تو کیستی؟

هزار درد دل ناگفته در دلم مانده و همدلم نیستی،

آنقدر اشک ریخته ام که چشمانم نمیبیند که دیگر نیستی!

نیستی و من تنها مانده ام ، آنقدر دلم گرفته که اینجا با غمها جا مانده ام

تو با منی و من تنها نشسته ام، تو در قلبمی و من اینک یک دلشکسته ام!




نوشته شده در ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط نگار | |

*درست یک هفته قبل وقتی برگشتم خونه خبری شنیدم که باور نمیکردم،جیغ میکشیدم و میگفتم دروغه،وای پسر خاله ام صبح تصادف کرده بود و همونجا هم تموم کرده بود پسرخاله ام 28 سالش بود،مهربون و اروم

*این یک هفته خیلی برامون سخت گذشت خیلی خدا نصیب هیچکس نکنه

*امیدوارم روحش شاد باشه و خدار رحمتش بکنه، آمین




نوشته شده در ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط نگار | |

*یه مدتیه حالم خوب نیست،کسی تو این دنیا نیست که درکم بکنه دارم از بی همزبونی میمیرم

*شبا اصلا نمیتونم بخوابم،کارم شده خیال تو

*دارم کم میارم خدایا به دادم برس نذار از درگاهت ناامید بشم 



نوشته شده در ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط نگار | |

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...



دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...
کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...
خـانه تـکانی دلـت مبـارک



نوشته شده در ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط نگار | |

خاک بخواب نازنین،تختی نیست.

آواره شدن ,حکایت سختی نیست.


از پاکی اشکهای خود فهمیدم .


لبخند همیشه راز خوشبختی نیست


((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...

ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،

بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن

و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی

 شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...

چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم

و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...




نوشته شده در ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط نگار | |

*امروز روز بدی بود از صبح فقط بد آوردم،سردرد شدیدی هم از صبح دارم که بیچارم کرده

یک نفر هست که از پنجره‌ها

نرم و آهسته مرا می‌خواند

گرمی لهجه بارانی او

تا ابد توی دلم می‌ماندیک نفر هست که در پرده شب

طرح لبخند سپیدش پیداست‌

مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌

پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌

یک نفر هست که چون چلچله‌ها

روز و شب شیفته پرواز است

توی چشمش چمنی از احساس

توی دستش سبد آواز است

یک نفر هست که یادش هر روز

چون گلی توی دلم می‌روید

آسمان، باد، کبوتر، باران‌

قصه‌اش را به زمین می‌گوید

یک نفر هست که از راه دراز

باز پیوسته مرا می‌خواند



نوشته شده در ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط نگار | |

سلام

امروز یه روز کاملا عادی بود از ظهر بیرون بودم تا 7.30 pm 

 پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است 
            نوازش کن مرا با دستهای خیس از عشقت
            سرم را سخت در بر گیر
            که میخواهم ببارم من به دشت شانه هایت
            مرا بنگر چنان کز عشق آتش گیرد این غمهای پنهانم
            مرا بنشان چنان کز ماه رویت
            چراغانی شود شبهای تاریک بیابانم
            بیا
            بیا بنگر بیا بنشان
            بیا آتش بزن این دردهای بی پناهی را
            بیا بر هم بزن رسم جدایی را
            بیا
            بیا کز دوریت جانم بیابان است
            بیا بنگر که نام تو
            در این شبهای تنهایی
            مرا سوزاند
            پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است...




نوشته شده در ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط نگار | |

امروز خیلی کار داشتم ولی از بس بی حوصله و کسل بودم نتونستم هیچکدومو انجام بدم،ساعت 3 بود

که حالم بد شد پاهام میلرزید و دستام یخ کرده بودن به زور رفتم اورژانس بیمارستان فشارمو گرفتن

فشارم 6 بود یه امپول زدن با یه سرم قندی ساعت 5.30 بود که برگشتم خونه،وای امروز انقدر دلم گرفته

بود چند روزه میخوام آپ کنم ولی حوصله نداشتم،وای خدا کمکم کن خودت که میدونی جز تو کسی رو

ندارم  مثل خودت تنهام تنهای تنها


            صبر کن ای سهراب......!!!

                                   گفته بودی قایقی خواهم خواست.....!!!

                                                                         قایقت جا دارد؟؟؟؟؟؟

                                                                                   ........منم از اهل زمین دلگیرم........






نوشته شده در ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط نگار | |

یادت هست که گفتی:دوست دارم..!!!

سرم روپایین انداختم و گفتم:نظرلطفته...

سرم روبالا آوردی وتو چشام نگاه کردی...

وگفتی:نظرلطفم نیست...نظر دلمه...!!!

 



نوشته شده در ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط نگار | |

Design By : Night Theme